X
تبلیغات
فقط رمان - رمان خانم بادیگارد(6)


بابا کاوه در وباز کرد. رهام با عصبانیت اومد داخل ودر و محکم کوبید.بابا کاوه که از دیدن پسرش تو این قد وقواره و هیکل ذوق زده شدسلام بلند وبالایی به پسرش کرد.رهام هم اونقدر مرد بود که پدرش و ببوسه وبهش سلام کنه:
__سلام.بابا.خوبید؟
__پسرم.بالاخره بهم گفتی بابا.قبلا همیشه به اسم صدام می کردی.
مثل من که پدرم و به اسم صدا می کردم یعنی الان وقتش نبود که بهش بگم بابا؟
رهام جواب داد:
__خودتون هیچ وقت نخواستید این کلمه رو از دهنم بشنوید.اومدم دنبال زنم.ماهان بلند شو باید بریم.
بابا کاوه یه کم ناراحت شد اما زود خودش و جمع وجور کرد.لب رهام خونی بودفکر کنم اون مرده زدش.
صداش با تحکم بود. اما از جام تکون نخوردم .شاید می ترسیدم باهاش تنهاشم.
داشت میومد سمتم که باباکاوه گفت:
__حق نداری به دختر من دست بزنی.
رهام عصبانی شد برگشت سمت پدرش با دست اشاره ای به من کرد و گفت:
__دیدی؟باز تبعیض.بابا من پسرتم..من از تنتم...من از خونتم.
__اگر از خون من بودی هیچ وقت دست رو زنت بلند نمی کردی.
محکم نفسش و داد بیرون.بخار دهنش پخش هوا شد.بابا کاوه رو زد کنار اومد دستم بگیره که دوباره بابا کاوه نذاشت.
رهام داد زد:
__اییییییی ایهاالناس من می خوام زنم و ببرم این مرد نمی ذاره.اقاجون زنمه می خوام هر بلایی که دوست دارم سرش بیارم.
__تو غلط می کنی.
__ماهان بلند شوتا این خونه و رو سرت خراب نکردم.
خواستم برم سمتش که بابا کاوه جلوم و گرفت .
گفت:
__ماهان پاش و از این خونه بیرون نمی ذاره.من سرپرستش هستم من اختیار دارشم. من می گم کجا بره.
__پدر جون احترامتون واجب اما ماهان زن منه من می گم کجا بره .یادتونه که من 20 ساله شوهر ماهانم.
__پس ازش بخاطر اینکه زدیش عذر خواهی کن.
فکش قفل شده بود مشتش و محکم زد به دیوار .
گفت:
__متاسفم که پرنسس ازرده خاطر شدن اینبار من و مورد عفو خود قرار دهید تا دفعه بعد یک خاکی بر سر کنم.
بابا کاوه لبخندی زد و پیشونی ام و بوسید فرشته که تا اون لحظه از ترس زبونش بند اومده بود .
گفت:
__مراقب خودت باش این سادیسم داره.
خندیدم...اره واقعا که چقدر می تونم از خودم مراقبت کنم.همه اش داره به من زور می گه.بازو م و گرفت و محکم فشار داد بازوم داشت له می شد. سوار ماشین شدم.اما سرم و زیر انداخته بودم تا بهونه کتک دوباره و دستش ندم.دستش و به پشت صندلی ام تکیه دادو گفت:
__ چیه؟فکر کردی می ذارم خونه بابا جون کاوه ات بمونی؟کور خوندی.زبونتو گربه کوره خورده؟؟؟چرا لال مونی گرفتی؟زر بزن دیگه.
تصمیم گرفتم تا چند وقت باهاش حرف نزنم.شاید که ادم بشه یه کم به من بدبخت رحم کنه. لبم و می جویدم.
لبخند کجی زد و گفت:
__کمک نمی خوای؟
یه نفس عیق کشیدم و روم و برگردوندم که محکم با دستش چونه ام و گرفت وصورتم و برگردوند سمت خودش.
گفت:
__از این به بعد خوش ندارم وقتی دارم باهات حرف می زنم صورتت و برگردونی.مفهوم بود؟
سکوت.
دوباره سوالش و تکرار کرد. اما بازم جواب ندادم.لجش در اومده بود.فشار دستش روی چونه ام بیشتر می شد و طاقت من کمتر .اما باز تحمل کردم.دستم و به دستگیره در فشار می دادم تا درد توی چونه ام اونجوری تخلیه کنم.
چشماش و باز و بسته کرد و گفت:
__خودت می خوای با زور حالیت کنم.
دیگه جون برام نمونده بود همین جوری چونه ام و فشار می داد بی حال گفتم:
__اره.فهمیدم.
لبخند پیروز مندانه ای زد و چونه ام و ول کرد.اشغال عوضی ازت متنفرم.
به اندازه یه دنیا ازت متنفرم.عقده ای داری عقده هات و سرمن خالی می کنی.
جلوی خونه نگهداشت سوئیچ و به نگهبان داد و به من گفت:
__ما تصادف کردیم برای همین زخمی شدیم.
__دروغ دروغ دروغ.زندگیت و دروغ گرفته خسته نشدی از بس مرموز و تو دار بودی؟(این ها رو اروم گفتم اما فکر کنم شنید)
__مثل اینکه چونه ات هوس نوازشا ی من و کرده.
__خفه شو.
محکم بازوم و گرفت و چسبوندم به دیوار:
__چه غلطی کردی الان؟
__همین که شنیدی.
خواست بزنه تو گوشم که رها سر رسید:
__اومدین؟؟
بازوهام و ازاد کردم و رفتم سمت رها.با دیدن صورتم ترسید و پرسید:
__داداشم باهات این کارو کرده؟
__نه تصادف کردیم.
__دروغ نگو جای 5تا انگشتش روی صورت خوشگلته.
بغضم ترکید.سریع وارد اتاقم شدم پریدم روتخت و خودم و خالی کردم.
هق هق گریه هام بلند شده بود. داشتم گریه می کردم که رها وارد اتاقم شد.واقعا دوست خوبی بود دوست به درد همین مواقع می خوره.
هرچی تو دلم بود وخالی کردم وبهش گفتم.هرچیزی که رودلم سنگینی
می کرد.
گفت:
__ماهان...تو چه دل پری داشتی از این دنیا.
خیلی سبک شده بودم.
رها ادامه داد:
__راستی می دونستی خواهر شوهرت داره متاهل می شه؟
__چـــــــــــــــی؟؟؟
داد زدم.پس چرا من متوجه نشدم؟پرسیدم:
__چطور یه دفعه ای تصمیم گرفتی؟حالا کی هست این مرد خوشبخت؟
__خب پارساست.راستش چند وقتی می شه از من خواستگاری کرده. شما هم که دارید می رید کیش.من تنها می مونم تو این مدت می خوایم نامزد شیم...
__رها نرم برگردم ببینم یه بچه تو بغلته داری کهنه می شوری؟
__ماهان خفه می شی یا خفه ات کنم؟
__اخه تو اینقدر خوشگلی که می ترسم یه شب این پارس...
رها افتاد دنبالم نذاشت حرفم و کامل کنم .فرار کردم ستاره خانوم و سمانه تو حال بودن من پشت ستاره خانوم قایم شدم.
رها داد زد:
__بگیرمت مردی.
رو به ستاره خانوم گفتم:
__ستاره خانوم شما بگو بده یه زوج بچه دار بشن؟
__نه مادر خیلی هم خوبه بچه خواسته خدا از زوج های متاهله.
به ستاره خانوم اشاره کردم و گفتم:
__بیا ستاره خانومم موافقه.
رها که عصبانی تر شده بود دوید سمتم منم الفرار که تق.خوردم به یه مجسمه.خوب که دقت کردم دیدم مجسمه نیست رهامه. یه لبخند ملیح زدم خواستم از تو بغلش بیام بیرون که ولم نکرد.جلوی همه اب شدم. اینم دست بر دار نبودمحکم تر بغلم کرد...
با عصبانیت داد زدم:
__ولم کن عوضی.خفه ام کردی.
رها وستاره خانوم از رفتار من متعجب بودند.رهام دستش و برد بالا که بزنه تو صورتم اما صدای یه نفر مانعش شد:
__ روش دست بلند کردی نکردی...
یه پیره مرد قد کوتاه خمیده با یه عصا تو دستش. رها دوید سمتش و بغلش کرد...
__بابابزرگ کی اومدی؟
اینا که گفتن بابابزرگشون مرده...خدایا دارم دیوونه می شم این خانومده چقدر خالی بندن؟کت شیطون و از پشت بستن اجازه خودنمایی هم بهش نمی دن.
پیره مرده دستش و به سمتم دراز کرد و گفت:
__ماهان جان بابا پدر بزرگ شوهرت و بغل نمی کنی؟
بدون هیچ اراده ای حرفی که تودهنم بود و پرتاب کردم بیرون
__مگه شما نمرده بودین؟
ستاره خانوم زد پشت دستش.رها لبش و گاز گرفت.پدر بزرگ رهام بلند خندیدوگفت:
__هنوز که ازرائیل نیومده سراغم.
رهام پرسید:
__اتفاقی افتاده.خیلی کم میومدید تهران.
__نه پسرم برای نامزدی رها اومدم.تازه شما هم باید یه مراسم بگیرید بعد برید کیش.من دوست ندارم حسرت یه عروسی به دل نوه خوشگلم بمونه.
من و کنار خوش روی مبل نشوند.
و گفت:
__به همون زیبایی که زنم ازت تعریف می کرد...همه چیزتو می دونم.تیکه کلامت.لبخندت گریه ات دعوات. زنم شیفته ات شد و حتی منم بخاطرت ول کرد.اگر راضی می شد یک ماه ولت کنه بریم انگلیس تا عملش کنن الان زنده بود.
دوباره یاد مامان افتادم.هر حرفش برام مثل طلا بود.هیچی برام کم نذاشت. اما خودش و ازم دریغ کرد.منو تو اوج جوونی تنها گذاشت.نفس عمیقی کشیدم.بابابزرگ ادامه داد:
__5 شنبه عقد رهاست.کوچیک وخودمونی می گیریم.جمعه هم عروسی شماست.
جاااااااان؟؟؟؟خودشون می برن وخودشونم می دوزن و خودشونم می پوشن.
گفتم:
__ببخشید ولی من ورهام می خوایم از هم جداشیم.
__اره رهام؟
رهام با جدیت جواب داد:
__نه من سرم بالای چوبه دارم بره زنم و طلاق نمی دم.
بالجاجت از جام بلند شدم. رفتم سمت رهام زل زدم تو چشمش و گفتم:
__خوشت میاد یه عمر باکسی زندگی کنی که نه اون تورو دوست داره نه تو اونو؟
__برام مهم نیست.
بدون توجه به هیچ کدومشون وارد اتاقم شدم ودرو محکم بستم.
تو اتاق جلوی کامپیوتر رمان الکترونیکی چشمهایی به رنگ عسل و می خوندم....رمان قشنگی بود.
کار کردن درحد معمولی با کامپیوتر و رها بهم اموزش داد.غرق در ماجرا های پیچ درپیچ رمان بودم که صدای در اومد...
به دنبالش هیکل درشت فرهاد بادیگارد رها تو در ظاهر شد...
گفتم:
__بیاتو.
به مبل اشاره کردم.روی مبل نشست .منم از پای کامپیوتربلند شدم وجلوش نشستم.
پرسیدم:
__خوبی اقا فرهاد؟؟چیکار می کنی؟
__ از رها خانوم محافظت می کنم.
__یه سوال؟وقتی من به عنوان بادیگارد وارد این خونه شدم...تو می دونستی من دخترم؟
__نه.
__به من دروغ نگو می دونم که می دونستی.از قبلش من و می شناختی؟
__نه خانوم.
نه بابا این زبون ادمیزاد حالیش نی...
با ملاطفت وارد می شویم:
__فرهاد خان تو حقیقت وبه من بگو من قول می دمبه کسی نگم ...در ضمن به سمانه هم می گم دوسش داری مطمئنم خوشحال می شه.کی بهتر از تو.
داشتم خرش می کردم...برق شادی و تو چشماش دیدم اما به روی خودم نیاوردم.
ادامه دادم:
__حالا راضی شدی.
لبخندی زد سرش و انداخت زیر وگفت:
__هرچی می خواین بپرسین.من جواب می دم.
__خوبه.اول اینکه من و از کی می شناسی؟
__از وقتی بادیگارد خانوم شدم.تقریبا 8سال می شه که شما رو می شناسم.
__خب.از 8سال پیش که بادیگارد رها بودی.حالا برای چی 8 سال من و می شناسی مگه تو این مدت چیکار می کردی؟
__نه نه .من بادیگارد رها خانوم نبودم بادیگارد شما بودم.همه اهل خونه البته جز مستخدم ها شما رو می شناختن.
__یعنی چی بادیگارد رها نبودی؟من که به بادیگارد احتیاج نداشتم...اصلا نمی فهمم تو تو اون مدت چی کار می کردی؟
__ازتون محافظت می کردم.خانوم این چیزایی که می گم قول بدید به کسی نگین.
__باشه.قول می دم.
__اقا رضا و برادرش و رییس اورد خونه اتون تا به شما اموزش بده.وقتی کفش های مردم و واکس می زدین اقا چند نفرو می فرستاد کفشاشون و واکس بزنید تا مخارجتون دربیاد.اونایی و که 6سال پیش مزاحمتون شده بودن و یادتونه اقا پدرشون و دراورد و بعد فرستادشون زندان.من مثل سایه مراقبتون بودم تا کسی بلایی سرتون نیاره.
تعجب کرده بودم.یعنی رهام این همه زحمت برای من کشیده بود؟ولی خوب این لطف هایی که اخیرا کرده و هرگز نمی تونم فراموش کنم.بابا کاوه هم یه بار دست رون بلند نکرد چه برسه به این...
پرسیدم:
__واقعا؟؟؟حالا برای چی رهام این کارا و می کرد؟
__چون پدر بزرگتون (پدر بزرگ رهام)دستور داده بود...
__اها.مرسی.من در اولین فرصت با سمانه درباره تو حرف می زنم.
گل از گلش شکفت یه کوچولو سرخ شد.با اجازه ای گفت و از اتاق رفت بیرون.همه این کارها رو پدر بزرگش بهش دستور داده بود واگرنه من براش اهمیتی نداشتم.پس پدر بزرگش اینقدر به من لطف کرده بود من نمی دونستم؟
دوباره پشت کامپیوتر نشستم.به قسمت های حساس داستان رسیده بودم که رها مثل عجل معلق پرید داخل ...
قلبم و گرفتم و داد زدم:
__روانی...در زدن بلد نیستی؟؟
__ببین از الان می خوای خواهرشوهر بازی دربیارم ها...
__بمیر بابا.این کار هم از دستت بر نمیاد.
__از بس ادم خوبیم.
__خب چیکار داشتی؟
__اماده شو بریم وسایل عقد و عروسی و بگیریم...
__شما برید من نمیام.وسایل منم تو به سلیقه خودت بخر.
__دیوونه شدی ماهان؟بلند شو .رهام بفهمه نمیای عصبانی می شه.
__رها حوصله ندارم.بی خیال من شو.
__هرطور راحتی ولی گفته باشم رهام عصبانی می شه...
از جاش بلند شو اتاق و ترک کرد.من هم بیخیال رمان شدم و روتخت دراز کشیدم. به صفحه موبایلم نگاه کردم. 3تا میسد کال از فرشاد داشتم یه دونه هم برای اون داداش خول و چلمه .
تازه چشام داشت سنگین می شد که صدای نهیبی مجبورم کرد تو جام سیخ شم. دیوانه زنجیری.رهام بود که داشت عصبانی نگاهم می کرد.فکر کنم شلوارم و خیس کردم.
با ابرو های گره خورده اومد جلو گفت:
__لباسات و می پوشی . اماده می شی بریم خرید.
__من خسته ام نمیام.
__چند تا شکم زاییدی که خسته ای؟؟؟یالله.اون روی سگ من و بالا نیار.زود اماده شو.
پتو رو کشیدم روم و خوابیدم. پرید روتخت و دستم و گرفت.مجبورم کرد از جام بلند شم.با عصبانیت زل زدم تو چشش و گفتم:
__من عروسی نخوام باید کی وببینم.بابا به کی بگم من از تو خوشم نمیاد.
__حالانه اینکه من عاشقتم.مجبورم.واگرنه من به تهفه ای مثل تو نگاهم نمی کنم.چه برسه به این که باهات ازدواج کنم.
__چرا مجبوری؟
__اونش دیگه به تو ربطی نداره.لباسات و عوض می کنی یاعوض کنم برات؟
خدایا من دودقیقه هم نمی تونم با این سرکنم چه برسه به یه عمر.
از تو کمدم یه مانتو خفاشی قهوه ای رنگ کوتاه و یه شلوار چسبون.با یه شال کرم برداشتم.رهام که مطمئن شد دارم اماده می شم از اتاق رفت بیرون.
موهام و که حالا تا سرشونه هام می رسید و جمع کردم. چتری موهام و پخش صورتم کردم.یه رژ صورتی پررنگ زدم وزیر چشمام و با سرمه پررنگ کردم موژه های کشیده ام و هم با ریمل مرتب کردم.
حسابی پسر کش شده بودم.خودم و تو اینه نگاه کردم وحسابی قربون صدقه خودم رفتم.
پارسا و رها و رهام تو حیاط منتظر من بودند.پارسا بادیدن من سوتی زد وگفت:
__می خوایم بریم خرید عروسی نمی خوایم کشت و کشتار راه بندازیم که...
__چرا؟
رهام در حالی که سوار ماشین می شد داد زد:
__بسه اینقدر حرف نزن بیا سوار شو...
حرصم و دراورد اخه چرا جلوی خواهرش و دوستش اینطور با من حرف می زنه؟رهاسوار ماشین پارسا شد.ورفتند.
ماشین رهام عوض شده بود. یه ماشین خیلی قشنگ بود به رنگ نارنجی که حتی اسمش وهم نمی دونستم.خواستم سوار ماشین بشم اما هرچقدر درش و می کشیدم باز نمی شد.
رهام گفت:
__تو واقعا عرضه باز کردن در و هم نداری؟
خودش در و برام باز کرد.فکم خورد زمین چرا درش به سمت بالا باز می شه؟ چه باحاله؟نشستم تو ماشین عجب دکوری داره داخلش همه چیز انگار چوبیه.صندلی ها چرم قهوه ای بود .سیستم صوتی شو که دیدم اب از دهنم راه افتاد...
رهام چطور یه همچین چیزایی می خره؟واقعا خوش سلیقه است.
رها و پارسا خودشون تنها برای خرید رفتن ماهم یه جای دیگه رفتیم.اول برای خرید حلقه وارد یه طلا فروشی شدیم.
از بچگی علاقه ای به طلا نداشتم. کم استفاده می کردم.
رهام بافروشنده که یه مرد و پسرش بود سلام علیک کرد.
پسره پرسید:
__بالاخره می خوای دم به تله بدی؟دوست دخترات وچیکار کردی؟؟؟
__هیچی ...ناصر...قشنگترین حلقه هات و بیار.
ناصرم یه ردیف حلقه رو از تو جعبه اش در اورد و گذشت مقابل من.منم که می خواستم حرص رهام ودربیارم هلش ون دادم عقب
رهام پرسید:
__کدوم ومی پسندی؟
__هیچکدوم.
پسره چپ چپ نگاه کرد و گفت:
__این بهترین حلقه های سال2012 است.
رهام جواب ناصر وداد:
__خودم یکی وانتخاب می کنم.
پسره سرشو به علامت تاسف تکون داد.
رهام یه حلقه ساده انتخاب کرد که از طلا سفید و یه نگین ساده روش داشت.به دست سفیدم میومد از ته دلم خوشم اومد اما بروز ندادم.
رهام از ناصر پرسید:
__چقدر میشه؟
__قابل نداره؟
__بگو بابا.
__دوتومن.
مگه اینا قلابیه؟چرا دوهزار تومن؟رهام دسته چکشو از تو جیبش در اورد و نوشت...نـــــه؟؟؟دومیلیون تومن؟؟؟؟یه حلقه ساده؟؟؟
عجب زمونه ای شده مردم هی همدیگر و تیغ می زنن...به دنبال رهام ازجواهر فروشی خارج شدم.من تو پاساژ به بوتیک های
مختلف سر می زدم رهام هم بدون اینکه با من حرف بزنه مشغول خرید بود.مثلا می خواستیم باهم خرید کنیم.
اینه شمعدون و چند تا وسیله دیگه رو خودش تنهایی خرید .
خرید ها که تموم شد وسایل و روی صندلی عقب گذاشت و مجددا به سمت پاشاژ رفت ...
دویدم سمتش و پرسیدم:
__کجا می ری؟
__می خوام لباس عروس و بگیرم.
مقابلش ایستادم دستم و زدم به سینه اش و گفتم:
__لباس عروس و که من خودم باید بخرم.
__اااا؟چرا اونوقت؟چطوره که خرحمالی و بردن اوردن و خریدن وسایل دیگه وپرداخت پولش با منه ؟؟؟
نچ خودم به سلیقه خودم می خرم تا بفهمی دیگه با من لج نکنی...
__من هم اینقدر کولی بازی در میارم تا ابروت پیش فروشنده بره...
__جرئت داری جیک بزن...زبونت و از تو حلقومت می کشم بیرون.
دوباره راهش وادمه داد .بغض بد جور تو گلوم فشار میاورد.چرا این اینقدر زور می گه؟نفس عمیقی کشیدم و به دنبالش راه افتادم.وارد مغازه بزرگی شدیم.تا چشم می دید لباس عروس بود....
از هر رنگ لباس عقد و عروسی و تاج و...
چند تا لباس عروس اینجاست؟؟؟فروشنده یه خانوم تقریبا میانسالی بود با موهای مش کرده و چشای درشت مشکی.در کل قیافه اش خوب بود.
با دیدن ما لبخندی زد و پرسید:
__می تونم کمک کنم؟؟؟
__بله یه لباس عروس ساده وقشنگ می خواستم.
__نظر خانومتونم همینه؟
__بله.
چند تا لباس اورد که هیچ کدوم و نپسندید اقا. من هم که از ترسش لال شده بودم.حرفی نمی زدم.انتخاب لباس و گذاشتم به عهده خودش.
و بی خیال لباس شدم.صدای گوشی ام تو کیفم پیچید از تو کیفم درش اوردم.شماره فرشاد بود.فروشنده و رهام چپ چپ نگاهم می کردند .از مغازه خارج شدم.
جواب دادم:
__سلاممم...
با صدای لرزون پرسید:
__سلام.ماهان چطوری؟شنیدم جمعه عروسیته؟
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:
__اره.درست شنیدی.
__خوبه.خوشبخت شید....
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:
__می تونی یه لطفی درحقم بکنی؟
__چی؟
__یه روز قبل از عروسیت می تونی با من بیای گردش؟می خوام اون روز فقط برای ما دوتا باشه...
__اما روز قبلش عقد رهاست...
__باشه بی خیال...
دلم براش سوخت. یه روز که صد روز نمی شه.
جواب دادم:
__باشه ولی دوروز قبلش.
خوشحال شد داد زد:
__واقعا قبول کردی؟
__اره...فرشاد جان من باید برم کاری نداری؟
__نه عزیزم...برو.مراقب خوتم باش.خداحافظ.
تماس وقطع کردم.برگشتم که دیدم رهام دست به سینه پشتم به دیوار تکیه داده...اخم هاشم تو هم بود.
یه نگاه بهش انداختم خواستم از کنارش رد شم که بازوم وگرفت.
با حرص درحالی که فکش قفل شده بودپرسید:
__ به فرشادجونت چی گفتی؟
__به تو ربطی نداره.
مردمی که از کنارمون رد می شدند جور بدی نگاه می کردند.فشار دست رهامم رو بازوم زیاد و زیاد تر می شد.طاقتم و از دست دادم.
جواب دادم:
__گفت شنیدم دارید عروسی می کنید گفتم اره گفت خوشبخت شید منم گفتم ممنون.
لبخندی زد دستش و از با زوم جدا کرد. گذاشت تو جیب شلوارش .
و گفت:
_خب می مردی از اول می گفتی؟دستتم داغون شد...
از کنارش ردشدم.روانی.دوید سمتم و دستم و گرفت تو دستش و کرد تو جیبش .برگشتم تو چشماش نگاه کردم.حس خوبی داشت که دستم تو دستش بود.
لبخندی زد و به سمت بوتیک لباس خواب رفت.
پرو به من می گه:
__خب بریم چند تا لباس انتخاب کنیم.
__جـــــــــــان؟؟؟من به اندازه کافی لباس خواب دارم از این لباس خواب جلفا هم خوشم نمیاد.
__ببین ماهان دودقیقه می خوام باهات خوب باشم خودت نمی زاری.تازه من از اون لباس خواب هایی که تو می پوشی خوشم نمیاد...
__مگه توباید از لباس خواب من خوشت بیاد؟من که نمی فهمم بعد از عروسی رابطه ما درهمین حدی که الانه می مونه پس چرا باید لباس خوابم هماهنگ با سلیقه توباشه؟
این دفعه اون گفت:
__جـــــان؟؟ببخشیدا.تو الانم زن منی.اما اینکه من به تو احترام گذاشتم خلاف میلم بهت نزدیک نشدم بزرگواریم و می رسونه....
__نه دادا اشتباه به عرضت رسوندن.من تورو به عنوان شوهرم قبول نداشتم و ندارم.اگرهم بخوای من نمی ذارم بهم دست بزنی؟
__حالا اون موقع می فهمیم.
نه دعوای من با این انتها نداره.خواستم برم سمت ماشین که دستم و کشید من وبرد داخل بوتیک و به فروشنده که یه دختر جون بود .
سایزم داد و گفت:
__چند دست لباس خواب برای همسرم می خواستم.
فروشنده چشاش در اومده بود.خودش وجمع وجور کرد درحالی که با عشوه حرف می زد گفت:
__چجور لباس خوابی مدنظرتونه.پیراهن یا ...
رهام حرفشو نصفه گذاشت.
__پیراهن باشه.
منم که اونجا بوغ.دستم و زدم زیر سینه ام به پیراهن های که رهام انتخاب می کرد نگاه می کردم. خوبه سلیقه خوبی داره.واقعا از لباسای که انتخاب کرده بود خوشم اومد.
فروشنده گفت:
__خانومتون خودشون انتخاب نمی کنند؟؟؟
جواب دادم:
__شوهرم تو این چیزا وارد تره.به اندازه موهای سرش تجربه داره.
فروشنده یه لبخند مرموزی زد و رهام هم چنان چشم غره ای رفت که من یه سکته ناقص زدم.
تو ماشین منتظرش نشسته بودم که بالاخره تشریف اورد وسایل و کنار باقی خرید ها گذاشت پشت. ارنجش و گذاشت پشت صندلی ام زل زد تو چشام. توجهی بهش نکردم.
نه این دست بردار نیست برگشتم مثل خودم زل زدم تو چشاش...
اما حرفی و که می خواستم بهش بگم ویادم رفت پلکام هم تکون نمی خوردن تازه متوجه شدم چه چشمای قشنگی داره بین رنگ ابی اش رگه های مشکی دیده می شد.
همونجوری به هم زل زده بودیم که گفت:
__من نمی فهمم تو نه خوشگلی نه جذابی تو هیچ چیز قشنگی نداری.چرا فرشاد از تو خوشش اومده؟
گند زد تو حال خوبی که داشتم جواب دادم:
__عاشق نشدی بفهمی.
رگه های خشم تو چشماش دیده می سد پرسید:
__تو که عاشق شدی بگو چه حسی داره؟
فاصله صورتمون خیلی کم بود.اروم لبام و گذاشتم رولباش.چند ثانیه بعد اومدم عقب شوکه شده بود.هیچی نگفت.اما دل من لرزید.قلبم تند تند می زد عرق سردی روی پیشونی ام نشست نفسم بند اومده بود.کف دستم عرق کرده بود.دستم می لرزید.روم و برگردوندم از تو شیشه به بیرون نگاه کردم. یه قطره اشک از گوشه چشمم افتاد.
جواب دادم:
__وقتی نمی بینیش بی تابش می شی.وقتی می بینیش قلبت تند تند می زنه.اون و از خودت بیشتر می خوای.هرکاری می کنی تابهش برسی. اما وقتی می فهمی دلش پیشت نیست هرکاری می کنی تا خوشحال باشه. ناراحتی اش ناراحتی توئه.بدون اون زندگی برات معنایی نداره.همه چیز و با اون می خوای...
با حرص پرید وسط حرفام و گفت:
__مطمئن باش داغ فرشاد جون وبه دلت می ذارم.
خنده ام گرفته بود اون چه فکری می کرد من چه فکری می کردم.
تا تونست پاش و روی گاز فشار داد ماشین از روی زمین کنده شد.
لایی می کشید داد راننده های دیگه در اومد.
اما حواس من جای دیگه بود.انگار دارم تو اسم ون ها سیر می کنم. هعییی.دلم بدجور گرفته مثل حسیه که غروب جمعه وقتی بارون نم نم روی خاک می باره به ادم دست می ده.نباید اون کار و می کردم.بدتر خودم و اسیر کردم.
اصلا یادم نبود امروز وبا فرشاد قرار دارم.ساعت 12 است تند تند یه شنل
و یه شال زرد برداشتم و شلوار جین چسبون هم و پوشیدم.اروم اروم از
پله ها اومدم پایین.کسی تو حال نبود.رها که امروز وقت ارایشگاه داشت.رهام هم که کارای عقد و عروسی وانجام می ده.
بابا بزرگشونم
که تا لنگ ظهر لالا می کنه.
از حیاط خارج شدم شانس اوردم نگهبان نبود واگرنه فورا به رهام خبر می داد.فرشاد تو مزدا 3 ابی اش منتظر من بود.چه تیپی هم زده کت وشلوار اسپرت سفید یه لباس مشکی ام از زیرش. کروباتشم نیمه باز بود خندید
و گفت:
__دید زدن من تموم شد می تونیم بریم؟
__کجا می خوایم بریم؟
__دیگه دیگه.
ذوق زده بودم.کمربند و بستم.فرشادم اهنگ سلناگومز و گذاشت:
It’s been said and done
Every beautiful thought’s been already sung
And I guess right now here’s another one
So your melody will play on and on, with best we own
You are beautiful, like a dream come alive, incredible
A center full of miracle, lyrical
You’ve saved my life again
And I want you to know baby

I, I love you like a love song, baby
I, I love you like a love song, baby
I, I love you like a love song, baby

And I keep it in re-pe-pe-peat

I, I love you like a love song, baby
I, I love you like a love song, baby
I, I love you like a love song, baby

And I keep it in re-pe-pe-peat

Constantly, boy you played through my mind like a symphony
There’s no way to describe what you do to me
You just do to me, what you do
And it feels like I’ve been rescued
I’ve been set free
I am hyptonized by your destiny
You are magical, lyrical, beautiful
You are…I want you to know baby

I, I love you like a love song, baby
I, I love you like a love song, baby
اهنگ قشنگی بود با اینکه چیزی از محتواش متوجه نمی شدم با این حال خیلی ازش خوشم اومد بود و با اهنگ می خوندم.از سلناگومز زیاد خوشم نمیاد اینم اولین اهنگ بود که ازش شنیدم و به دلم نشست.
غرق اهنگ بودم که گفت:
__رسیدیم .
روی تابلو نوشته بود سالن اسکیت...
برگشتم تو چشماش نگاه کردم و
پرسیدم:
__اینجا ؟من که اسکیت بلد نیستم...جلوی بقیه خیطه بابا...
__مگه همه از شکم مادر بلدن که تو بلد نیستی خودم یادت میدم.
اخ جون از پله ها رفتیم پایین چه جای بزرگیه.هیچکس تو سالن نبود
متعجب پرسیدم:
__چرا کسی اینجا نیست؟
__چون امروز و بخاطر تو اجاره اش کردم.
__یعنی کل این سالن وبرای من اجاره کردی؟
__اهوم.حالا بیا اسکیت هاتو بپوش.
با تردید به سمتی که اشاره می کرد رفتم.یعنی چقدر پول اجاره این سالنه؟
کفشای اسکیت و که به رنگ سفید و مشکی بود و پوشیدم.وایی اصلا نمی شد باهاش راه رفت چند باری که خواستم از جام بلند شم خوردم زمین.
فرشاد دستم و گرفت و وارد پیست شدیم.
اون راحت با اسکیت هاش راه می رفت ولی من از ترس اینکه بخورم زمین میله های کنار پیست و می گرفتم.
فرشاد گفت:
__دستتو بده من ..اها
دستام و گرفت ومن و به وسط پیست کشوند یه اهنگ خارجی ملایم هم گذاشته بود کم کم داشتم یاد می گرفتم.
دستام و گرفته بود و وسط سالن می رقصیدیم.
پرسید:
__شنیدم بعد از عروسی می خواین برین کیش؟
__اوهوم.
__منم تصمیم دارم بیام.
چشام چهارتا شد..
پرسیدم:
__بیای؟اخه چرا؟کارو زندگی تو ول می کنی بیای کیش؟
__کار و زندگی من تویی.
ازش جدا شدم.نمی تونستم بذارم اینجوری حرف بزنه حس می کردم دارم به رهام خیانت می کنم.
روم و برگردوندم که دیدم رهام به در پیست لم داده وداره مارو تماشا می کنه.باید اضافه کنم که اخم هاش بدجور تو هم بود...
ترسیدم نکنه الان بلایی سر من بیاره؟اصلا این از کجا می دونست ما اینجایی ام؟
خواستم برم سمتش که پام لیز خورد. داشتم با کف پیست یکی می شدم که فرشاد جونم ونجات داد و نذاشت بخورم زمین .
رهام که داشت اتیش می گرفت اومد سمتمون و یه مشت جانانه تو دهن فرشاد فرو اورد منم خوردم زمین.
مشت بعدی وزد و گفت:
__مردتیکه حرومزاده زل زدی تو چشای من به زنم می گی کار و زندگی من تویی؟اشغال من تورو مثل برادرم می دونستم.این بود جواب محبت هام؟تو که از اول می دونستی ماهان زن منه.
__برای همین هم زود تر بهش نگفتم دوستش دارم.برای دوستی مون.اما حالا دیگه ساکت نمی شینم.ماهان من و دوست داره. خودش باید بگه کی و بیشتر دوست داره.ماهان بگو.
تا خواستم حرف بزنم رهام من و از روی زمین بلند کرد و از سالن برد بیرون پرتابم کرد تو ماشین.بااخرین سرعت حرکت کرد.بعد از ده دقیقه رانندگی یه گوشه پارک کرد.
یه شیشه از تو داشبورد ماشین دراورد. وشروع کرد به خوردن.
نکنه مشروب باشه. اینجا دیگه کدوم قبرستونیه.منم که رانندگی بلد نیستم اگر مست کنه دیگه نمی تونه برونه.
شیشه رو از تو دستش گرفتم .
گفتم:
__دیوونه شدی؟این دیگه چیه که داری می خوری.
داخلش و بو کردم چه بوی تندی هم داشت.خواست شیشه رو ازم بگیره که پرتابش کردم تو خیابون.
دوباره پرسیدم:
__پرسیدم این چی بود؟
حرفی نمی زد. لال مونی گرفته بود.برگشت و زل زد تو چشام.طاقت نگاهش و نداشتم.
سرم و انداختم پایین و گفتم:
__ازم خواست حالا که دارم ازدواج می کنم.یه روز وباهاش سپری کنم.من نمی خواستم قبول کنم.ولی دلم براش سوخت.
هنوز داشت نگاهم می کرد.سرم و اوردم بالا.یه لبخند گوشه لبش بود.
چند تا پلک به علامت تعجب زدم.
پرسیدم:
__خوبی؟مستی؟می خوای زنگ بزنم راننده بیاد؟
هنوز هم می خندید. دستش و به شونه ام تکیه داد وگفت:
__ظرفیت من بیشتر از اونیه که فکر می کنی .با یه شیشه مست نمی شم.
__یعنی اینقدر مشروب خوردی؟از الان گفته باشم...من از سه دسته ادم متنفرم...اول.ادمای خائن. دوم ادمای سیگاری. سوم ادمای مشروبی ودائم الخمر.
__این طوری که کار من سخت شد.چون من هم سیگار می کشم هم مشروب می خورم.ولی خوب اصلا به تو ربطی نداره چون تو من و به عنوان شوهرت قبول نداری درسته؟
__این هم یه حرفیه.
نه مثل اینکه ما دودقیقه با هم کنار نمیام .چه برسه به اینکه یه عمر باهم زندگی کنیم.دوباره ماشین و روشن کرد که راه بیفته این بار جلوی یه عمارت توقف کرد.و گفت:
__پیاده شو.
از ماشین پیاده شدم.عمارت خیلی بزرگی بود احتمالا دویا سه طبقه است. وارد که شدیم یه مستخدم با خوشحالی اومد جلو و
گفت:
__سلام خانوم کوچیک بفرمایید تو.
خانوم کوچیک دیگه چه صیغه ایه؟به سمت مبل ها رفتیم.مادر رهام رومبل ها نشسته بود.از دیدن پسرش خیلی خوشحال شده بود اما رهام بدون اینکه نگاهش کنه روی مبل نشست.
بهش سلام کردم:
__سلام.
__سلام دخترم.خوب شد اومدی حال پدرت خوب نیست. ثریا بیا خانوم کوچیک و به اتاق پدرش راهنمایی کن.
ثریا چشمی گفت و منو به طبقه بالا انتهای راهرو راهنمایی کرد.
وارد اتاق شدم.اتاق خیلی بزرگی بود که رو دیور مقابلش عکس من چسبونده شده بود.
اشکم دراومد.یعنی اون اینقدر من و دوست داره که عکس من و چسبونده ؟ کنارش روی تخت نشستم.وبا اضطراب دستش و گرفتم تو دستم.
یه تکون خفیف خورد.اروم اروم چشماش و باز کرد .چند بار دیگه پلک زد.شاید باورش نمی شد که من کنارش باشم.دستش و بالا اورد تاصورتم و نوازش کنه.
با صدای خیلی ارومی گفت:
__ماهان بابا تویی؟
پ ن پ روحمه اومده انتقام کودکی مو ازت بگیره.
__بله.
__ماهان بابا من و ببخش.من بد کردم در حقت.من پدر خوبی برات نبودم.
داشت هق هق گریه می کرد.اروم دست شو بوسیدم.
حالا دیگه چشاش چهارتا شده بود.
گفتم:
__شما من و ببخشید.من نباید اون روز بهتون سیلی می زدم.
چه با کلاس دارم حرف می زنم.خودم تعجب کردم چه لفظ قلم...
نیما پرسید:
__هنوزم بهم بابا نمی گی؟ارزوی بابا گفتنت به دلم مونده نذار این دم اخری ارزو به دل بمیرم.
__این چه حرفی شما باید برای عروسی من رهام که جمعه اس بیاید.
خیلی خوشحال شد لبخندی زد ...
پرسید:
__جدا من و دعوت می کنی؟
__بله بالاخره شما پدرمن هستید باید تو مراسم عروسی ام باشید.
یه کم پیاز داغش و زیاد کردم ...
پرسیدم:
__بابا میاید؟
__دیگه داشت بال در میاورد.
__معلومه که میام تو تنها دختر منی.
__بابا یه سوال...شاهین برادر تنی منه یا از یه زن دیگه است؟
__ماهان جان...قول می دی ناراحت نشی؟
__اره.بابا
__راستش.تو اون مدتی که مادرت ومن رابطه خوبی نداشتیم...
__ولش کن فهمیدم.
دستام و گرفت تو دستش.
دستاش می لرزید گفت:
__ماهان بابا اگر رهام و دوست نداری ...من می تونم طلاقت و بگیرم.تو و برادرت شاهین وارث تمام این اموالی البته تو اموال مادرت وهم به ارث می بری. دخترم انا...مادر رهام می گه شما همدیگه رو دوست ندارید...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
__راستش من...چطور بگم...
بغض تو گلوم گیر کرده بود نمی دونستم چه حسی به رهام دارم دوسش دارم؟ندارم؟چرا ناراحت می شه منم ناراحت می شم؟چرا خوشحاله منم خوشحالم؟چرا وقتی نیست دلم می گیره؟نفسم و محکم دادم بیرون...
لبخندی زد و گفت:
__دوسش داری؟
__نه نه نه
__همه اول انکار می کنند...خوشبخت شی یه دونه من.
با این اخرین جمله اخرش بغضم ترکید تو بغلش فرو رفتم ...
گفتم:
__بابا اون من و دوست نداره. اون از من متنفره.همیشه باهام بد رفتار می کنه.
تو بغلش دراز کشیده بودم وگریه می کردم.دستش و اروم رو سرم می کشید .این اولین باره دارم اغوش پدرم و تجربه می کنم.با همه حس های دیگه متفاوته.ارامش بخشه.
چشماش داشت سنگین می شد فکر کنم بخاطر قرصاشه.
چند دقیقه ای صبر کردم تا بخوابه بعد برم پایین.
اروم خوابید.منم یواش از اتاق اومدم بیرون داشتم می رفتم سمت پله هاکه صدای مادر رهام توجه ام و به خودش جلب کرد.
از رهام پرسید:
__می خوای با ماهان ازدواج کنی؟
__اون الانم زن منه.
__طلاقش بده.من از ون دختره خوشم نمیاد.مادر اون دختره شوهرم و ازم جدا کردخودش هم تورو داره از من جدا می کنه.
واقعا تعجب کرده بودم...واقعا انا از من بدش میاد؟پس چرا جلوی خودم یا بابا خوب باهام رفتار می کنه؟
رهام کنار انا نشست و پرسید:
__خیلی دوست داری طلاقش بدم؟
__اره.
__کور خوندی.اون زن منه.منم طلاقش نمی دم. نه اینکه نخوام طلاقش بدم ها برام فرقی نداره ...اما از لج تو هم که شده طلاقش نمی دم.
جلوی دهنم و گرفتم.من تو زندگی ام از هیچکس شانس نیاوردم.تو این دنیا اضافی ام...
کسی هم هست که واقعا دوستم داشته باشه؟
به زور جلوی اشکام و گرفتم. اروم اروم پله ها رو طی کردم وسطای پله ها بودم که صدای فریادم مجبورشون کرد به سمتم برگردن.
داد زدم:
__نه از پدر.نه از مادر نه از پدر شوهر و نه از مادر شوهر...
بعد از کمی مکث...
ادامه دادم:
__نه حتی از شوهرم...من از هیچکدوم اینا شانس نیاوردم.اما تو انا...اینقدر
تقریبا رسیده بودم بهشون:
__رزل و خواری که ...
سیلی رهام جلوی ادامه حرفم وگرفت با تنفر تو چشماش نگاه کردم انا پوزخندی رولبش بود...
درحالی که ابرو هام و انداخته بودم بالا...
گفتم:
__این طوریه؟
برگشتم سمت انا محکم ترین سیلی عمرم و بهش زدم.اشک از چشماش سرازیر شده بود.معلوم بود اشک تمساحه می خواد بین منو رهام وبهم بزنه..
حقش بود اشغال.رهام هنوز تو بهت بود.
دوباره خواست با سیلی بزنه تو گوشم ...
که داد بابام جلوش و گرفت:
__مردتیکه جعلق تو خونه من داری رو دخترم دست دراز می کنی؟داغ دخترم و به دلت می ذارم.
ادامه داد:
__.انا تو هم گوش کن.حالا شناختمت...
اینجا خونه منه بعد از مرگم این خونه می رسه به دخترم.
پس اون از این به بعد این جا زندگی می کنه.
حالا رهام خان از خونه من گمشو بیرون.
رهام هم کم نیاورد اونم داد زد:
__ماهان زن منه. 20ساله که زن منه.من درباره اش تصمیم می گیرم.نه شما نه هیچکس دیگه اومد دستم و بگیره که دستم و کشیدم عقب.با صدای دادشت ستون خونه لرزید:
__ماهان گمشو تو ماشین.
بابام دستم و کشید ...
گفت:
__همین شنبه طلاقش و ازت می گیرم.دیگه پشت گوشت و دیدی دختر منم دیدی...
انا از اینکه پدرم می خواد طلاقم و از رهام بگیره خوشحال بود رفتم سمت بابام گونه تپلش و بوسیدم وبا ملایمت ...
گفتم:
__بابا خودتو عصبانی نکن برات خوب نیست.یادته بالا چی بهم گفتی؟
بابا لبخندی زد و اروم دم گوشم.
گفت:
__پس حدسم درست بود؟
یه کوچولو خجالت کشیدم.پیشونی م و بوسید و گفت:
__برو دخترم اما اگر اذیتت کرد بدون یه بابایی هم داری...
__چشم.
دوباره لپش و بوسیدم و به سمت رهام رفتم...
بد جور عصبانی بود کارد می زدی خونش در نمیومد.مچ دستم و گرفت و به سمت ماشین رفتیم تا می تونست فشار میاورد.
دست راستم که ازاد بود و به سمت مچ دست چپم بردم خواستم ازدش کنم که برگشت سمتم شالم افتاده بود .
تو چشماش نگاه کردم.دیگه عصبانی نبود. مچم و اروم ول کرد ...اما محکم تر بغلم کرد صورتشو کرده بود تو گودی گردنم.تند تند نفس می کشید...
نفساش که به گردن لختم می خورد بدتر هوایی می شدم.
هم متعجب بودم هم یه حس خوبی داشتم.
قلبم تند تند می زد...صدای تالاپ تالاپ قلب اونو هم می شنیدم...
خواستم مثل خودش دستام و دورش حلقه کنم که هلم داد عقب وسوار ماشین شد.
منم ازش پیروی کردم وسوار شدم.
چند دقیقه ای تو ماشین بودیم که
پرسیدم:
__نمی ری؟
__تو چی نمی خوای شالت و درست کنی؟
یعنی براش مهمه؟خواستم ببینم چقدر براش اهمیت داره
گفتم:
__نه بابا ولش کن.
برگشت سمتم معلوم بود داره حرص می خوره در حالی که فکش قفل بود گفت:
__ازت خواهش نمی کنم درستش کنی بهت دستور می دم درستش کنی...
خندیدم و گفتم:
__دوست ندارم.
دیگه داشت دندوناش و رو هم می سابیدخودش و به سمتم کشید ترسیدم...
شالم و از روی دوشم برداشت.وای نــــــه...
یقه مانتوم باز بود همه جام معلوم می شد.دستش و اورد سمت مانتوم چشماش هنوز روی سینه هام بود با یه سنجاق که معلوم نبود تو اون هیری ویری از کجا اورده یقه مانتوم و چفت کرد درحالی که با یقه ام ور می رفت گفت:
__حالا من شوهرتم ولی اگر یه نفر دیگه یا همون فرشاد تو رو تو این وضعیت می دید چی؟خوشت میو مد زل بزنه به سینه هات؟
اولین بار بود با زبون ادمیزاد باهام حرف می زد قبلا با زور حرفش و به کرسی می نشوند.
اروم مثل بچه ادم نشسته بودم وبه حرکاتش دقت می کردم.شالم و از روی پاهاش برداشت و بیشتر به سمتم متمایل شد.چند سانت بیشتر فاصله نداشتیم.
شال و خیلی ماهرانه دور سرم می پیچید. به سمت اینه جلو خم شدم الان دیگه کاملا تو بغل رهام بودم.خودم و تو اینه نگاه کردم حتی یه تار موم هم معلوم نبود.
گفتم:
__ اه این چه وضعشه دیگه...
چونه ام و اروم گرفت وبه سمت خودش برگردوند...
اروم پرسید:
__دلت می خواد مردم به موهات نگاه کنن؟می دونی گناه داره؟
__مشروب خوردن گناه نداره؟
__تو از این به بعد موهات وبزن تو منم مشروب نمی خورم...چطوره؟
__جدا؟چرا؟
__چراش دیگه به تو ربطی نداره.حالا برو انور می خوام راه بیافتام...
راه افتاد...
ای بابا نشد این یه روز با من خوب رفتار کنه همیشه می زنه توذوقم...
بی ذوق...
ایکبیری...
یعنی برای چی گفت اگر موهات بیرون نباشه منم مشروب نمی خورم؟ یعنی من براش مهمم؟اینقدر براش ارزش دارم که مشروب وترک کنه؟
چرا با بابام به خاطر من دعوا کرد؟
حتما به خاطر اینه که لج انا رو دربیاره.
هعــی.اینم تقدیر مائه.
دوست داشتن کسی که دوستم نداره.


»موضوع : رمان خانم بادیگارد
یکشنبه شانزدهم تیر 1392 18:51 |- Romina -|